|
خاطرات ماماني
|
ثنا جونم دو سه روزیه که چند قدمی راه می ره البته باید یه انگیزه قوی داشته باشه مثل رسیدن به کامپیوتر درست عین خواهرش! انگار همه چیز داره دوباره تکرار می شه. وقتی خودش وای میسته همه رو نگاه می کنه و بعدش با یه لبخند برای خودش دست می زنه! هوراااااا!
از جمعه تا حالا هم حسناخانم تشریف بردن خونه مامان بزرگ صفاسیتی! اصلا انگار نه انگار که مامانشم دل داره به زور باباش اومده یه بوس کوچولو مامان رو کرده و دویده توی آسانسور! بای بای دخترم! خوش بگذره!! البته نمی دونسته که این هفته مهد می خواد بچه ها رو ببره سرزمین عجایب وگرنه یه تصمیم دیگه می گرفت واللا ما هم نمی دونستیم بعدا یقه ما رو نگیریا عزیز دل مامان! دیشب من وبابا جاتو خالی کرده بودیم و عکساتو میدیدیم و قربون صدقت می رفتیم دلم برات تنگ شده عزیزم. [ یکشنبه دهم بهمن 1389 ] [ 9:48 ] [ مامان مائده ]
امرز حسابی برف اومده و همه جا سفید شده برعکس پارسال که این روزا هیچ خبری از برف نبود!
۴ روز دیگه تولد یه سالگی ثنا جونه البته تو مهد واسه جفتتون تولد گرفتیم ها! حسناجونم هم چند برابر ثناجون کادو گیرش اومده. [ یکشنبه بیست و ششم دی 1389 ] [ 12:3 ] [ مامان مائده ]
بعد از یه وقفه طولانی با یادآوری یکی از دوستای گلم یه سری به وبلاگم زدم! واقعا که یادآوری بعضی چیزا چه قدر به آدم روحیه می ده مخصوصا که اگه دوباره تکرار هم بشن! فکر کنم باید یه تغییری تو عنوان وبلاگم بدم. تو یه روز سرد و برفی نوشتن خاطرات گرم با بچه ها بودن چه لذتی داره! [ یکشنبه بیست و ششم دی 1389 ] [ 11:54 ] [ مامان مائده ]
[ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ] [ 15:45 ] [ مامان مائده ]
عزیزم! امروز رفتی یه کلاس بالاتر! از صبح یه جورایی استرس دارم نمی دونم وقتی بری مدرسه چه حالی میشم تازه خوبه که با همه همکلاسیات با هم رفتین بالاتر و خاله کبری رو هم میشناسین! ولی نمیدونم واسه چی دلم شور می زنه!!فکر کنم اینم از خاصیت مامان بودنه دیگه!!!
دخترم دیگه مستقل شده!! خانوم شده باید دیگه دم در تحویلت بدم تا خودت بری تو کلاس!!!ناهارم که دیگه ناهار مهد می خوره! قربونت بشم زودی میام دنبالت نگران نباش عسلم.
[ دوشنبه یکم تیر 1388 ] [ 12:3 ] [ مامان مائده ]
عزیزک مامان می دونی چند وقته که نرسیدم به اینجا یه سری بزنم! دو سه ماهیه که به حرف افتادی عزیزم! نه فقط مامان و بابا! جمله کامل میگی ! آخه کدوم بچه ای تو ۱۹ماهگی به حرف می افته که تو واسه من جمله کامل سر هم می کنی!!! عمه گوشواره داره! منم دارم! بابا نداره! منم النگو ندارم!..... آخ فدای اون جمله گفتنت بشم!! وقتی خاله فرانک و خاله زهرا دو هفته پیش به من گفتن که به حرف افتادی از تعجب شاخ در آوردم!!! یعنی از صبح تا بعدازظهر تو مهد هیچی نمیگفتی نازدار من!! آخه این همه نازو ادا رو از کجا یاد گرفتی!!!!
[ چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ] [ 10:21 ] [ مامان مائده ]
اینم حسنا عسلم! اول بگین ماشاا... بعدش نگاش کنید!!! [ یکشنبه هفدهم آذر 1387 ] [ 9:43 ] [ مامان مائده ]
دیروز برای اولین بار خودت بلند شدی و راه افتادی!! البته نه به خاطر من برای رسیدن به کامپیوتر! همه مامانا می گن الان روز خوشته که حسنا راه نمی ره اما من و بابات دوست داریم زودتر راه بیفتی عزیزم می دونم که بعدا پشیمون می شیم اما چه کنم که مثل همه مامانا می خوام پیشرفتتو ببینم عزیز دلم! [ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ] [ 14:28 ] [ مامان مائده ]
عزیزم! الان ساعات آخر کاری این هفته است یه یه ساعتیه که از پیشت برگشتم وای خدای من امروز که رفتی بغل خاله لیلا گریه نکردی!! وای چقدر خوردنی شدی نمیتونم ازت دل بکنم ووروجک مامان دیروز چند قدم تو مهد خودت راه رفتی بعدش واسه خودت دست زدی!! هنرمند مامان! امروزم تو جشن تولد دوستت نانای کردی!
خاله مهدیه می خواد بچلوندت،خاله لیلا ماچ آبدارت کنه، خانم ناطقی هم گازت بگیره!!! وای چه مهد وحشتناکی!آخه آتیشپاره چکارت کنم اینقدر خودتو ناز میکنی! چند ماه پیش فکر نمی کردم به این زودیا خوردنی بشی وای یعنی می شه خوابتم مثل اخلاقت خوب بشه!
[ چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ] [ 13:51 ] [ مامان مائده ]
عزیزم!نمی دونم چی کار باید کرد دوره زمونه اینطور شده که باید مامانا برن سر کار و بچه هاشونو بذارن مهد.منم دلم می خواد پیشت باشم ولی نمی شه زود زود بر می گردم! تا با دوستات بازی کنی اومدم. بازم می گم دوستت دارم عزیز مامان! [ سه شنبه نهم مهر 1387 ] [ 10:8 ] [ مامان مائده ]
|